علی اصغرِ ما...
سلام امیررضای مامان.
عکسا داغه داغه....بپا نسوزی
امروز با بابا محمود رفتیم بازار.
آخه بابایی تاسوعای هر سال نذر داره.امسال هم به خاطر شما کوچولو ،وقتی تو دلم بودی بابایی نذر کرد تاسوعا ببعی جلوی دسته قربونی کنه.جلوی دسته ،ما و عمو جونی ها همه باهم سه تا ببعی قربونی میکنیم
فردا انشالله خودتم هستی و حتما عکساشو میذارم.خرما و کیک هم گرفتیم و الان باید تو دیس بچینم برای فردا.
عزیزم اصلا دلم نبود که فردا تو با لباسای همیشه گیت باشی.برا همین به بابایی گفتم بریم برا امیررضا لباسِ علی اصغر بخرم.هر جا رفتم پیدا نکردم خیلی ناناحت بودم ...تا اینکه بابایی گفت بریم یه سر امام زاده من اسفند برا فردا بخرم ،شاید اونجا لباس داشته باشن....منم اصلا دلم نبود از اونورا برات لباس بخرم....
ولی به هر حال رفتیم و لباس هم پیدا کردیم،اونقدر خوشحال شدم که که حد نداره.البته سایزش یه کمی استاندارد نیس
همون جا تو ماشین لباسا رو تنت کردم و رفتیم خونه ی باباجوون و همه کلی کیف کردن.
با گوشیه عمو محسن چند تا عکس گرفتم .ببین :







اصلا دوس نداری رو سرت چیزی باشه و سریع درش آوردم
فدای خنده هات بشم خوش خنده ی من:








اینجا هم که..........معلومه دستتو میخوری...


فدای نیم رخ زیبات...ماشالله:





علی اصغرِ ما...
